تبليغاتX
سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم .:. نوشته های یک ایرانی .:.
اسلام ما و اسلام از ما بهترون !!! دوشنبه 20 خرداد1387 17:16
جانان من بر خیزو اهنگ سفر کن
گر تیغ بارد،گو ببارد ،جان سپر کن
جانان من بر خیز بر جولان برانیم
زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم
ان جا که هر سو صد شهید خفته دارد
ان جا که هر کویش غمی بنهفته دارد
جانان من اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را
باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین
باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین































 
باز محمود با کنایه !!! جمعه 27 اردیبهشت1387 2:3

نمي دونم شعرهاي دوران مدرسه رو خاطرتون مياد يا نه؟ حالا. در زير شعر "باز باران با ترانه" رو با سبكي نو مي خونيد كه نشانگر خوشبختي بي اندازه مردم امروز ايرانه.

باز محمود با کنايه

اندکی قدّ و يه هاله

سر خوش از وضع زمانه

نفت شصت و نه دلاری

سال 60 میليارد  دلاری

با سفرهای فراوان

       ساخته از خود فسانه

می برد پول از خزانه

می دهد دائم حواله

می خورد از مال مردم

می پَرد بر دوش مردم

 می دهد دائم شعارِ

مهرورزی ، عدل خواهی!

خلق ثروت ، محو نکبت !

دين پناهی ، سادگی ، بی قيد و بندی!

چون به جدّ ، می نگری ، امّا تمامی :

تندخويی ، جنگ خواهی!

پخش فقر و بی نوايی !

لودگی ، مردم فريبی ، بی خيالی!

هسته ای اين طبل خالی!

نامه هايی کودکانه ،  سر گشاده  ، احمقانه

مملو از پند و عتاب و ادّعا ، پر از کنايه

می نويسد او برای حاکمان اين زمانه !

آخر ای مجنون سر مست

هيچ آيا تا کنون  امّا

مروری کرده ای بر وضع و حال اين کرانه ؟

هيچ انديشيده ای آيا

که از روی محبت

گر يکی از آن اجانب

نامه ای بهرِ تو و اين دولتِ  جل الخلايق

در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ  پر بلا و مشکلِ خاور ميانه

با همان سبک و سياقِ هاديانه

 پر غرور و پر اِفاده ، پر زِ ايراد و کنايه

انشا کند ،  پخشش کند

در  خيلِ انبوه رسانه ، ماهواره ، روزنامه

پاسخی داری برايش ؟

آسمان امروز ديگر نيست نيلی

يادم آمد از فلسطين

از بلندی های جولان

از دلار و پول  نفت و  نقشِ  ايران

اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران

 

از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاور ميانه  

حرف های  قلدرانه ، احمقانه ، خود سرانه

پر هزينه ، پر ضرر ، بی فايده ،  بَس  ناشيانه

از رجايیِ زمانه ،

 باورش گشته که هست او :

يک پديده !      معجزه در اين هزاره !

يک دو سه   مزدورِ   پرگو

در کنارش نيز، هر دم

می روند اين سو و آن سو

می کنند از او ستايش ، همچو ناجیّ ِ زمانه  

ليک امّا

اندرون مملکت آنچه  نمايان

سايه  شوم فساد و  نکبت و فقر و فغانِ بينوايان

با دو پای کودکانه می دويدم  همچو آهو

گه به اين سو گه به آن سو

دور می گشتم زخانه

در ميان مدح و روضه

اندرون بحث و شورا  و کلاس و مدرسه  واندر رسانه

می شنيدم دم به دم

 از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده

داستانهای مخوفی  بهر اين ملک فِتاده

می شنيدم

از لب شيرين پيران خردمند

مستمر  اين برترين و بهترين پند :

آه ای خوش باوران کم سوادِ پر افاده

اين چنين بی فکر و تدبير و درايه

مرز و بوم و مملکت کردن اداره

آخر ای مستان قدرت ، اين روش  تا کی ادامه؟ 

اندک اندک رفته رفته

 تيرگی  ، افسردگی  ، بيچارگی،درماندگی         

بر پهنه اين کشتی در گل نشسته ،

گشته چيره

حيف امّا کز سر خيره سری ، خود محوری ، کوته خيالی

در نگاه اين جماعت

جملگی انديشمندان زمانه

يا که مزدورِ اجانب  ، عامل و بوق بيگانه 

يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق ، تحت الحمايه

هر که باشند ، از برای خيرخواهی

 هرچه گويند و نويسند

غير مسموع و زياده !

ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه!

آری اينک

 جهل او چون تيغِ برّان

می زند از بن 

نهالِ جاودانِ  اقتصاد و علم و تحصيل و اراده

 

 

می شنيدم اندر اين دوران پر رنجی که دانی  

رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ  باستانی

 

بشنو از من ، کودکِ من

از زبان مامِ ميهن :

مرز و بوم پاک ايران

پرگهر مهد دليران

خطة يکتاپرستان  

سرزمين  مهر و ايمان

 

يک رئيس جمهور نادان

 

       کـــرد   ويـــــران !    کـــرد   ويـــــران !      کـــرد   ويـــــران

سخنی از طرف شیطان !!! یکشنبه 30 دی1386 18:35

                             ..........  اینک محرم ........

                .......  گذری بر مراسم عزاداری ........

اینک مدتهاست در دنیای شما  آدمیان به سر میبرم  ....

 این روزها همه شهر هایتان سیاه پوش شده......

گویی اتفاق بزرگی در حال افتادن است....

نیک که مینگری مردان و زنان سیاه پوشی را میبینی که .......

برای دلتنگیهای خودشان و دنیای امروزشان عزاداری میکنند........

 دیروز در تاریکی شب در خیابا نهای شهرتان قدم میزدم ......

گذارم بر مکانی افتاد که عده ای از آدمیان در آن جمع شده بودنند ........

من نیز مشتاق شدم به میان آنها بروم تا بدانم دلیل جمع شدنشان چیست ......

مرد مسنی را دیدم که تسبیح بزرگی در دستانش میچرخاند ......

و هرز گاهی چیزی زیر لب تکرار میکرد......

 و من شنیدم که مکرر میگفت بر شیطان لعنت.............

نگاهش کردم و او هم نگاه در نگاه من انداخت ...........

پسر جوانی را دیدم که به سویش آمد و گفت :حاجی با بچه های که از گوشه و کنار جمع کردم......

 اعضای هیئتمان امسال ۲۰۰ نفر میشه روی هئیت فلانی........را کم میکنیم

ما باید امسال حرف اول رو بزنیم .......

انگار که دنیا را برایش داده بودنند......

 لبخندی پیروز مندانه زد.........

و گفت نشانشان میدم هئیت داری یعنی چه........؟

دیگه هر بچه ای نتونه به من ادعای هئیت داری بکنه.....و.....

در حالی که زیر لب میگفت بر شیطان لعنت....

 نگاهش باز به من افتاد.....

لبخندی برایش زدم.....

و در حالی که از درون هیئت کسی برای سلامتیش و سفره داریش.......

صلوات میفرستاد .....

رفت برای خواندن نماز اول وقت.........

 

              ........چه  دنیای جالبی دارید شما آدمیان.......

                                         شیطان

برغاله و میمون (شعری از سیمین بهبهانی) شنبه 24 آذر1386 1:50

شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی


که روشنـــفکر را بزغاله خواندی


ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند


در این خط جمله را بیــجا نشـاندی

سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا


به نان و آب مجــانی کشــاندی


از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود


هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی


سخن هایت ز حکمت دفــتری بود


چه کفتر ها از این دفتر پراندی


ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق


ز یادت رفت و زان پس لال ماندی


سخن از آسمان و ریسمان بود


دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی


چو از بزغاله کردی یاد ای کاش


سلامـی هم به میــمون میرساندی

فروهر جمعه 2 آذر1386 5:14

شعری از فردوسی !!! یکشنبه 25 شهریور1386 9:40

در این خاک زرخیز ایران زمین              نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و راد بود              کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود            گدایی در این بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چیره گشت      که ما را روان و خردتیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد               که نام آورش مرد بیگانه شد

بسوزد گرت در آتش جان و تن             به از بندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگیست                   دوصد بار مردن به از زندگیست

 ( فردوسی )