تبليغاتX
سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم .:. نوشته های یک ایرانی .:.
اسلام ما و اسلام از ما بهترون !!! دوشنبه 20 خرداد1387 17:16
جانان من بر خیزو اهنگ سفر کن
گر تیغ بارد،گو ببارد ،جان سپر کن
جانان من بر خیز بر جولان برانیم
زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم
ان جا که هر سو صد شهید خفته دارد
ان جا که هر کویش غمی بنهفته دارد
جانان من اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را
باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین
باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین































 
باز محمود با کنایه !!! جمعه 27 اردیبهشت1387 2:3

نمي دونم شعرهاي دوران مدرسه رو خاطرتون مياد يا نه؟ حالا. در زير شعر "باز باران با ترانه" رو با سبكي نو مي خونيد كه نشانگر خوشبختي بي اندازه مردم امروز ايرانه.

باز محمود با کنايه

اندکی قدّ و يه هاله

سر خوش از وضع زمانه

نفت شصت و نه دلاری

سال 60 میليارد  دلاری

با سفرهای فراوان

       ساخته از خود فسانه

می برد پول از خزانه

می دهد دائم حواله

می خورد از مال مردم

می پَرد بر دوش مردم

 می دهد دائم شعارِ

مهرورزی ، عدل خواهی!

خلق ثروت ، محو نکبت !

دين پناهی ، سادگی ، بی قيد و بندی!

چون به جدّ ، می نگری ، امّا تمامی :

تندخويی ، جنگ خواهی!

پخش فقر و بی نوايی !

لودگی ، مردم فريبی ، بی خيالی!

هسته ای اين طبل خالی!

نامه هايی کودکانه ،  سر گشاده  ، احمقانه

مملو از پند و عتاب و ادّعا ، پر از کنايه

می نويسد او برای حاکمان اين زمانه !

آخر ای مجنون سر مست

هيچ آيا تا کنون  امّا

مروری کرده ای بر وضع و حال اين کرانه ؟

هيچ انديشيده ای آيا

که از روی محبت

گر يکی از آن اجانب

نامه ای بهرِ تو و اين دولتِ  جل الخلايق

در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ  پر بلا و مشکلِ خاور ميانه

با همان سبک و سياقِ هاديانه

 پر غرور و پر اِفاده ، پر زِ ايراد و کنايه

انشا کند ،  پخشش کند

در  خيلِ انبوه رسانه ، ماهواره ، روزنامه

پاسخی داری برايش ؟

آسمان امروز ديگر نيست نيلی

يادم آمد از فلسطين

از بلندی های جولان

از دلار و پول  نفت و  نقشِ  ايران

اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران

 

از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاور ميانه  

حرف های  قلدرانه ، احمقانه ، خود سرانه

پر هزينه ، پر ضرر ، بی فايده ،  بَس  ناشيانه

از رجايیِ زمانه ،

 باورش گشته که هست او :

يک پديده !      معجزه در اين هزاره !

يک دو سه   مزدورِ   پرگو

در کنارش نيز، هر دم

می روند اين سو و آن سو

می کنند از او ستايش ، همچو ناجیّ ِ زمانه  

ليک امّا

اندرون مملکت آنچه  نمايان

سايه  شوم فساد و  نکبت و فقر و فغانِ بينوايان

با دو پای کودکانه می دويدم  همچو آهو

گه به اين سو گه به آن سو

دور می گشتم زخانه

در ميان مدح و روضه

اندرون بحث و شورا  و کلاس و مدرسه  واندر رسانه

می شنيدم دم به دم

 از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده

داستانهای مخوفی  بهر اين ملک فِتاده

می شنيدم

از لب شيرين پيران خردمند

مستمر  اين برترين و بهترين پند :

آه ای خوش باوران کم سوادِ پر افاده

اين چنين بی فکر و تدبير و درايه

مرز و بوم و مملکت کردن اداره

آخر ای مستان قدرت ، اين روش  تا کی ادامه؟ 

اندک اندک رفته رفته

 تيرگی  ، افسردگی  ، بيچارگی،درماندگی         

بر پهنه اين کشتی در گل نشسته ،

گشته چيره

حيف امّا کز سر خيره سری ، خود محوری ، کوته خيالی

در نگاه اين جماعت

جملگی انديشمندان زمانه

يا که مزدورِ اجانب  ، عامل و بوق بيگانه 

يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق ، تحت الحمايه

هر که باشند ، از برای خيرخواهی

 هرچه گويند و نويسند

غير مسموع و زياده !

ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه!

آری اينک

 جهل او چون تيغِ برّان

می زند از بن 

نهالِ جاودانِ  اقتصاد و علم و تحصيل و اراده

 

 

می شنيدم اندر اين دوران پر رنجی که دانی  

رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ  باستانی

 

بشنو از من ، کودکِ من

از زبان مامِ ميهن :

مرز و بوم پاک ايران

پرگهر مهد دليران

خطة يکتاپرستان  

سرزمين  مهر و ايمان

 

يک رئيس جمهور نادان

 

       کـــرد   ويـــــران !    کـــرد   ويـــــران !      کـــرد   ويـــــران

برغاله و میمون (شعری از سیمین بهبهانی) شنبه 24 آذر1386 1:50

شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی


که روشنـــفکر را بزغاله خواندی


ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند


در این خط جمله را بیــجا نشـاندی

سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا


به نان و آب مجــانی کشــاندی


از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود


هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی


سخن هایت ز حکمت دفــتری بود


چه کفتر ها از این دفتر پراندی


ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق


ز یادت رفت و زان پس لال ماندی


سخن از آسمان و ریسمان بود


دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی


چو از بزغاله کردی یاد ای کاش


سلامـی هم به میــمون میرساندی

فروهر جمعه 2 آذر1386 5:14

شعری از فردوسی !!! یکشنبه 25 شهریور1386 9:40

در این خاک زرخیز ایران زمین              نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و راد بود              کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود            گدایی در این بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چیره گشت      که ما را روان و خردتیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد               که نام آورش مرد بیگانه شد

بسوزد گرت در آتش جان و تن             به از بندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگیست                   دوصد بار مردن به از زندگیست

 ( فردوسی )     

وطن یعنی چه ؟؟؟ یکشنبه 4 شهریور1386 1:19

شبی دل بود و دلدار خردمند
دل از دیدار دلبر شاد و خرسند
که با بانگ بنان و نام ایران
دو چشمم شد ز شور عشق گریان
چو دلبر شور اشک شوق را دید
به شیرینی زمن مستانه پرسید
بگو جانا که مفهوم وطن چیست
که به مهرش دلی گر هست دل نیست
به زیر پرچم ایران نشستیم
و در را جز به روی عشق بستیم
 و در وصف وطن اینگونه گفتم
وطن خاکی سراسر افتخار است
که از جمشید و از کی یادگار است
وطن یعنی نژاد آریایی
نجابت مهرورزی با صفایی
وطن خاک اشوزرتشت جاوید
که دل را می برد تا اوج خورشید
وطن یعنی اوستا خواندن دل
به آیین اهورا ماندن دل
وطن تیر و کمان آرش ماست
سیاوشهای غرق آتش ماست
 وطن منشور آزادی کورش
شکوه جوشش خون سیاوش
وطن نقش و نگار تخت جمشید
شکوه روزگار تخت جمشید
وطن فردوسی و شهنامه اوست
که ایران زنده از هنگامه اوست
وطن آوای رخش و بانگ شبدیز
خروش رستم و گلبانگ پرویز
وطن شیرین خسرو پرور ماست
صدای تیشه افسونگر ماست
وطن چنگ است بر چنگ نکیسا
سرود باربدها خسرو آسا
وطن یعنی سرود رقص آتش
به استقبال نوروزی فره وش
 وطن چنگ است بر چنگ نکیسا
سرود باربدها خسرو آسا
وطن یعنی سرود رقص آتش
به استقبال نوروزی فره وش
وطن یعنی درختی ریشه در خاک
اصیل و سالم و پر بهره و پاک
وطن یعنی سرود پاک بودن
نگهبان تمام خاک بودن
وطن را لاله های سرنگون است
که از خون شهیدان لاله گون است
وطن شوش و چغارنبیل و کارون
ارس زاینده رود و موج جیهون
وطن خرم ز دین بابک پاك
  وطن یعقوب لیث آرد پدیدار
و یا نادر شه پیروز افشار
به یک روزش طلوع مازیار است
دگر روزش ابومسلم به کار است
وطن یعنی صفای روستایی
زلال چشمه های بی ریایی
وطن یعنی دو دست پینه بسته
به پای دار قالی ها نشسته
وطن یعنی هنر یعنی ظرافت
نقوش فرش در اوج لطافت
وطن در هی هی چوپان کرد است
که دل را تا بهشت عشق برده است
وطن یعنی تفنگ بختیاری
غرور ملی و دشمن شکاری
وطن یعنی بلوچ با صلابت
دلی عاشق نگاهی با مهابت
 وطن یعنی خروش شروه خوانی
ز خاک پاک میهن دیده بانی
ز عطر خاک میهن گر شوی مست
کویر لوت ایران هم عزیز است
وطن یعنی بلندای دماوند
ز قهر ملتش ضحاک در بند
وطن یعنی سهند سرفرازی
چنان ستارخانش پاکبازی
مرا نقش وطن در جان جان است
همان نقشی که در نقش جهان است
وطن یعنی سخن یعنی خراسان
سرای جاودان عشق و عرفان
وطن گلواژه های شعر خیام
 پیام پر فروغ پیر بسطام
وطن یعنی کمال الملک و عطار
یکی نقاش و آن یک محو دیدار
در این میهن دو سیمرغ است در سیر
یکی شهنامه دیگر منطق الطیر
یکی من را زدشمن می رها ند
یکی دل را به دلبر می رساند
خراسان است و نسل سر بداران
زجان بگذشتگان در راه ایران
وطن خون دل عین القضاتست
نیایشنامه پیر هراتست
وطن یعنی شفا قانون اشارات
خرد بنشسته در قلب عبارات
نظامی خوش سرود آن پیر کامل
 نظامی خوش سرود آن پیر کامل
((زمین باشد تن و ایران ما دل))
وطن آوای جان شاعر ماست
صدای تار بابا طاهر ماست
اگر چه قلب طاهر را شکستند
و دستش را به مکر و حیله بستند
ولی ماییم و شعر سبز دلدار
دو بیت طاهر و هیهات بسیار
وطن یعنی تو و گنجینه راز
تفال از لسان الغیب شیراز
وطن آوای جان می پرستان
سخن از بوستان و از گلستان
وطن دارد سرود مثنوی را
 زلال عشق پاک معنوی را
تو دانی مولوی از عشق لبریز
نشد جز با نگاه شمس تبریز
وطن یعنی سرود مهربانی
وطن یعنی شکوه همزبانی
وطن یعنی درفش کاویانی
سپید و سرخ و سبزی جاودانی
به پشت شیر خورشیدی درخشان
نشان قدرت و فرهنگ ایران
وطن شور و نشاط هستی ما
وطن میخانه ما مستی ما
وطن دار الفون میرزا تقی خان
شهید سرفراز فین کاشان
 کنون ای هموطن ، ای جان جانان
بیا با ما بگو پاینده ایران

شعری از استاد مصطفی باد کوبه ای

مهر ایرانزمین!!! دوشنبه 25 تیر1386 16:27

به کوروش چه خواهیم گفت ؟؟؟ یکشنبه 10 تیر1386 0:59

 بنای یادبود کوروش بزرگ در سیدنی استرالیا

 
راستی جای یک چنین تندیسی در کشور ایران خالی نیست؟ در کشوری که زادگاه این ابرمرد است؟

 در پارک Bicentennial در شهر سیدنی در استرالیا بنای یادبود کورش بزرگ را بر پاداشته اند. سالانه نزدیک به یک میلیون نفر از این بنا در استرالیا دیدن میکنند.
 
 
 
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاک
چه شد ملک ايران زمين
کجايند مردان اين سرزمين
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان
کجايند ميران سر مستتان
چه آمد سر خوي ايران پرستي
چه کرديد با کيش يزدان پرستي
به شمشير حق ، نيست دستي
که بر تخت شاهي نشسته است
چرا پشت شيران شکسته است
در ايران زمين شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگي ،
پس چرا بي صداست
چرا خامش و غم پرستيد، هاي
کمر را به همت نبستيد، هاي
چرا اينچنين زار و گريان شديد
سر سفره خويش مهمان شديد
چه شد عِرق ميهن پرستيتان
چه شد غيرت و شور و مستيتان
سواران بي باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج مي شود
جوانمرد محتاج مي شود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است
چرا دشمنش اينچنين سر کش است
چرا بوي آزادگي نيست، واي
بگو دشمن ميهنم کيست، هاي
بگو کيست اين ناپاک مرد
که بر تخت من اينچنين تکيه کرد
که تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر برآرد ز خاک...
وقتی که چشمان خدا بسته است !!! (سید ابراهیم نبوی) جمعه 1 تیر1386 11:15

این نوشته رو سید ابراهیم نبوی در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۳ نوشت.من هم بخاطر اینکه این درددل صادقانه رو خیلی دوست دارم و گفتم بد نباشه بزارمش تا بقیه هم بخونن اینجا میزارم :

امروز احساس کردم خندیدن چه کار عبثی است. می دانید دقیقا از وقتی خبر فاجعه را دیدم، احساس کردم دیگر نمی شود خندید. اما نه، گریه نکنید! می دانم که شما هم امروز غمگین و دل گرفته اید. می دانم که شما هم بدجوری حال تان خراب است. می دانم که امروز حیثیت شما را هم نابود کرده اند.
خدای من! می بینید در دنیای شما چه خبر است. می ترسم. از وقتی تصویرهای تلویزیونی را دیدم می ترسم. دلم نه فقط برای آدمها بلکه برای شما هم می سوزد. احساس می کنم بوی گند دنیایی که کارش به اینجا رسیده بیشتر از همه دارد شما را خفه می کند. راستش را بخواهید امشب بارها آرزو کردم کاش زنده نبودم و این دنیایی که این همه وحشی و کثیف و خشن است نمی دیدم.

دوست عزیز!

آقای محترم و دوست داشتنی! خانم نازنین و مهربان! مادر عزیز! پدرجان! نمی دانم چه خطابتان کنم. می دانید، امشب مانده بودم با چه کسی حرف بزنم. مانده بودم که این درد وحشتناک را با چه کسی بیان کنم. از دست تان بدجوری دلگیر بودم. نمی دانم چرا فکر می کردم در این ماجرا شما هم مقصرید. نمی دانم از فرط عظمت این فاجعه بود یا از بی پناهی خودم که فقط می توانستم به شما فکر کنم. به شما که آن بالا نشسته اید و همه چیز را می بینید. همه چیز را می بینید و همه چیز را می دانید. گاهی اوقات فکر می کردم کاش پای شما درکار نبود. دلم می خواست شما وجود نداشتید تا من هرچه دلم می خواست به این دنیای لجن کثیف می گفتم. دلم می خواست فکر کنم شما نیستید. دلم می خواست فکر کنم آن بالا هیچ خبری نیست. نمی دانم! شاید هم خبری نباشد و من زیادی خوش بین هستم.

اما اگر شما نباشید دنیا بدجوری کوچک می شود و ما بدجوری تنها می شویم. آن وقت، زمانی که آدم دلش می گیرد و غم و غصه خانه می کند توی دلش و از فرط رنج دلش می خواهد سرش را به دیوار بکوبد، باید با چه کسی حرف بزند؟ به همین دلیل فکر می کنم شما هستید. بهتر است باشید. البته من شما را در جاهای مختلف دیده ام. در خیلی جاهای بدی که هیچ کس نمی داند و خبر ندارد که من آنجاها رفته ام و در خیلی جاهای خوبی که من و شما آنجاها تنها بودیم. فقط من بودم و شما بودید.

دوست عزیز!
امشب احساس می کردم دل شما هم بدجوری گرفته، نمی دانم. شاید هم دلم خوش است و اصلا عین خیالتان نیست. روزی هزارها آدم می میرند و صدها نفر همدیگر را می کشند، اصلا وقت ندارید فکر کنید که چه کسی چکار کرد و کی کی را کشت. ولی خواهش می کنم به حرف من گوش کنید. لااقل جوری رفتار کنید که من فکر کنم دارید به حرف من گوش می کنید. اگر شما هم به حرف من گوش نکنید من با چه کسی باید حرف بزنم؟ به چه کسی بگویم که از ترس دارم نابود می شوم؟ به چه کسی بگویم که نمی توانم جلوی لرزش شانه هایم را بگیرم و دائما احساس سرما می کنم؟ به چه کسی بگویم که احساس فلاکت و بدبختی می کنم؟
امشب داشتم به تلویزیون نگاه می کردم. دوربین تلویزیون چشم هایم را از تونل زمان و مکان عبور داد و رفتم به قلب خانه ای در عراق، پنج نفر ایستاده بودند، پنج نفر انسان قوی و درشت هیکل که معتقد بودند شما را بسیار دوست دارند و نام شما را فریاد می زدند. پنج سیاهپوش ایستاده بودند و روبرویشان یک جوان بیست و چند ساله آمریکایی روی زمین نشسته بود. بهت زده بود.

باورش نمی شد که درحال مرگ است. در حال مرگ. باورش نمی شد. بعد آن پنج سیاهپوش بیانیه ای خواندند، بعد یکی شان با شتاب چاقویی از زیر لباسش درآورد. از همان چاقوها که با آن حیوانات را می کشند. و بعد با صدای بلند خدا را یاد کرد. شما را می گویم. حتما صدایش را شنیدید. و بعد چاقو را گذاشت بیخ گردن مرد آمریکایی نارنجی پوش و جلوی دوربین سرش را برید. می خواستم سرم را برگردانم. نتوانستم. نتوانستم چشمم را ببندم. اختیار پلک هایم دست خودم نبود. و دیدم. دیدم که چاقوی بزرگ قصابی روی گردن مرد آمریکایی نارنجی پوش نشست. بقیه صحنه را توی ذهن خودم دیدم. انگار که من داشتم کشته می شدم. خون را دیدم که شتک زد روی زمین. و گردنم جای آن مرد آمریکایی بریده شد. فوران خون را جلوی چشمهایم دیدم. آن پنج نفر مواظب بودند که جلوی دوربین رفتارشان به اندازه کافی وحشت آور باشد. و بعد مرد فیلمبردار را دیدم که خون پاشیده بود به طرف دوربینش و او داشت با دقت این صحنه را فیلمبرداری می کرد. برای خدا این کار را می کرد. برای شما. شانه هایم لرزید و یک لحظه احساس بی کسی و تنهایی و وحشت تمام وجودم را فراگرفت. چقدر راحت می شود دیگری را نابود کرد. چقدر راحت! کسی را نابود کنی که نمی شناسی اش. آیا شما هم این صحنه را دیدید؟ مگر شما از رگ گردن به ما و به آن مرد آمریکایی نزدیکتر نیستید؟ آیا وقتی تیزی سرد و بیرحم چاقو را گذاشتند روی رگ گردن جوان آمریکایی شما تیزی چاقو را روی پیشانی تان احساس کردید؟ آیا دیدید که به اسم شما چه راحت آدم را سلاخی می کنند؟ دیدید که نام شما را با صدای بلند می برند و گلوی کسی را که فکر می کنند دشمن شماست، انگار که حیوانی باشد، چه راحت می درند؟ مطمئنم شما همانجا بودید و نگاه می کردید. و لابد می خواستید بگذارید انسان به بازی ای که آغاز کرده ادامه دهد. لابد همه بازیگران صحنه بودند. اما آقای عزیز! خانم محترم! هرچه که هستید، من اعتراض دارم! من به این بازی نکبت و آزاردهنده اعتراض دارم. شما حق ندارید ما را بازیچه دست تان بکنید. بیست سال، سی سال زندگی کنیم و بعد یک حیوان عقب مانده پیدا شود و سرمان را گوش تا گوش ببرد؟ به همین راحتی؟ عدالت تان کجا رفته؟ مهربانی تان همین بود؟ منظورتان از خدای بخشنده و مهربان همین بود؟ دلم از دست تان گرفت. هرروز کلی سوژه خندیدن داشتیم و با کلی آدم این طرف و آن طرف دنیا می خندیدیم. امروز احساس کردم خندیدن چه کار عبثی است. می دانید دقیقا از وقتی خبر فاجعه را دیدم، احساس کردم دیگر نمی شود خندید. اما نه، گریه نکنید! می دانم که شما هم امروز غمگین و دل گرفته اید. می دانم که شما هم بدجوری حال تان خراب است. می دانم که امروز حیثیت شما را هم نابود کرده اند. اما شما که با این چیزها طوری تان نمی شود. از این چیزها زیاد دیده اید. مطمئنم چشم تان پر است. همین چند روز پیش مگر این همه عکس را پخش نکردند توی دنیا. لابد همه آن چیزهایی که آن عکاس ها عکاسی کردند شما خودتان از نزدیک دیدید. زندان ابوغریب را می گویم که آن سرباز زن آمریکایی با غرور یک عراقی زندانی را برهنه انداخته بود کف زمین و گردنش را با افسار می کشید. فکر می کرد حیوان است. فکر می کرد آمده است تا عراقی ها را که حیوان هستند آدم کند. او نمی فهمید لخت و عور نگه داشتن چند مرد مسلمان عراقی در کنار هم از کشتنشان هم بدتر است. او نمی فهمید نباید آدمها را مثل حیوان نگاه کرد. خدای من! آیا شما آنجا بودید و این صحنه ها را دیدید؟ نکند به جای سرزدن به زندان ها و دیدن صحنه های تلخ و رنج آوری که به سر ما آدمها می آید سرتان را می اندازید پائین و می روید در مراسم دعای کلیسا و مسجد شرکت می کنید. نکند شما هم فقط دوست دارید جاهایی که بهتان خوش می گذرد و همه تعریف تان را می کنند بروید. دلم از دست تان گرفته. از این دنیایی که درست کردید دارد حالم به هم می خورد. یک مشت انسان را مثل حیوان در زندان لخت و عور نگه می دارند و گونی سرشان می کشند و مثل حیوان کتک شان می زنند.

اینها همان اشرف مخلوقات هستند که شما اینهمه گل مصرف کردید تا روح خودتان را در آنها بدمید و آدم شان کنید؟ اگر اشرف مخلوقات تان اینها هستند پس بقیه شان چیستند؟ آیا اینها همان موجوداتی هستند که این دنیای بزرگ را برایشان درست کردید تا آنها هر غلطی دلشان می خواهد بکنند؟
حتما می خواهید بگویید آن آمریکایی ها مسیحی واقعی نیستند و طرفداران القاعده مسلمان واقعی نیستند. پس ما باید ذره بین برداریم و دنبال طرفداران واقعی ات بگردیم که دنیا را نجات دهند؟ خواهش می کنم شما دیگر این حرفها را نفرمائید. نگوئید که طرفداران القائده مسلمان واقعی نیستند. مشکل فقط اینها نیستند، مگر چند روز قبل تعدادی مسلمان دیگر در افغانستان دو نفر سوئیسی بدبخت را سنگسار نکردند؟ سنگسار که بدتر از سربریدن است. یکی را می گذارند وسط جمعیت و اینقدر سنگ به او می زنند تا بمیرد. من سرخی خون او را که روی خاک خشک شده بود دیدم. خودم با همین چشم ها دیدم. با همین چشم ها. با همین چشم هایی که از ترس جرات نمی کنم آنها را ببندم مبادا خواب بریدن سر مردی بیگناه را ببینم که نه برای جنگ آمده بود و نه جنگیده بود. شاید بگوئید فقط القائده سر می برد و عراقی ها خیلی موجودات نازنین و مهربانی هستند و افغانی ها هم مردم زحمتکشی هستند. لطفا زیاد زحمت نکشید. اینها سوء سابقه زیاد دارند. همین عراقی ها وقتی عبدالسلام عارف رفت و علیه او کودتا شد، مگر سر طرفداران عارف را بغل خیابانهای بغداد گوش تا گوش نبریدند؟ مگر اسم سرزمین شان کربلا نیست، مگر اسم امام حسین ذبیح نیست و ذبیح به معنی سربریده نیست؟ آن خاک بوی خون می دهد. لابد امام حسین را هم اشغالگران آمریکایی و کانادایی و اسرائیلی و سوئدی سربریدند؟ مگر قاتلینش همین عراقی ها نبودند؟ لطفا بهانه نیاورید. تاریخ آنجا و جغرافیای آنجا بوی خون می دهد. مگر این عراقی ها در جریان جنگ این همه از جوانهای ما را نکشتند؟ مگر رهبرشان یک جانی قاتل نبود و ملتش مگر آن همه دوستش نداشتند؟ مگر کم از ما کشتند؟ قبول کنید ذات شان خراب است. مثل ما نیستند. البته ما هم عیب هایی داشتیم. ما هم گاهی اوقات کارهایی شبیه آنها کردیم. شما حتما یادتان است. بگذارید یک ماجرای ساده اش را بگویم. سال 1367 بود، یا 1368، در شهر همدان بود. سه نفر دزد رفتند به خانه رئیس بانک کشاورزی شهر همدان و برای این که پول بانک را بدزدند جلوی چشم رئیس بانک به همسرش تجاوز کردند و سر بچه اش را بریدند و وقتی پول ها را بردند سر خودش را هم بریدند. آخر در کجای دنیا برای دزدی پول سر می برند؟ حتما می خواهید بگوئید آنها لات و بی سر و پا بودند. نخیر استاد! من آنها را می شناسم. یکی شان مگر پسر یکی از مکبرهای مسجد همدان نبود که سر نماز اسم شما را می برد؟ حالا اینها مهم نیست، بعد که دزدها را گرفتند آنها را برای مجازات قصاص کردند. آنها را آوردند سر قبر بوعلی، سر قبر بوعلی سینا ی بیچاره که این همه زحمت کشید تا به عنوان دانشمند بزرگ دنیای اسلام به شما که خدایش بودید و به دین شما آبرو بدهد. آنها را بردند سرقبر بوعلی، یادتان هست چه کردند این مردم؟ سرتان را برنگردانید، خجالت نکشید، فقط به یاد بیاورید. می دانم که یادتان است. همین مردم شریف و پاکدامن نمازخوان شهر جمع شدند و وقتی برای قصاص جلوی چشم مردم سر قاتلین را با تبر می بریدند کف می زدند و هورا می کشیدند. دلشان خنک شده بود، همانطوری که عراقی هایی که تصاویر زندانی های ابوغریب را دیده بودند، وقتی سربریدن مرد جوان آمریکایی را دیدند دلشان خنک شد. مرده شور دلشان راببرد که باید خون ببینند تا دلشان خنک شود. من می دانم که شما همانجا سرقبر بوعلی سینا هم بودید و دیدید که بوعلی سینا هم گریه می کرد و حالش از مسلمان بودن خودش به هم می خورد. ناراحت نشوید، عصبانی نشوید. اگر هر کسی این چیزها را دیده بود همین حرفها را می زد، اگر دوست ندارید حرف بزنم بگوئید خفه شوم، اما می دانم که شما هم حالتان خوب نیست. شاید بگوئید این کارها به شما ربطی ندارد و در این ماجراهای جزئی دخالت نمی کنید. دوست عزیز! کار از این حرف ها گذشته. نمی توانید دخالت نکنید. آبرویتان درخطر است. باید دخالت کنید. وقتی کسی اسم شما را فریاد می زند و سر کسی را می برد، هرچه هم بانوی جوان و مسلمان مفسر روزنامه الحیات با چهره معصومانه اش که از خجالت رویش نمی شود توی دوربین نگاه کند قسم بخورد که اسلام این نیست، و این موجودات عضو القائده مسلمان نیستند کسی حرفش را قبول نمی کند. نه، استاد! اتفاقا اینها خیلی هم مسلمانند. از بقیه مسلمان ترند. یک روز هم نمازشان قضا نمی شود. یک بار هم لب به مشروب نزده اند. هر روز دست شان را بطرف شما دراز می کنند و برای پیروزی شان از شما کمک می خواهند. یعنی شما که اینهمه مورد توجه این ها هستید نمی توانید چیزی بگوئید یا کاری بکنید که دیگر از این اتفاقات نیفتد؟

ببخشید که پرت و پلا می گویم، حالم خراب است. بدبختی یکی دو تا نیست. داشتم فکر می کردم این آمریکایی های بدبخت اصلا عادت ندارند خون ببینند و خشونت جلوی چشم شان اتفاق بیفتد. یادم افتاد اینها هم خیلی بی گناه نیستند. راستش را بخواهید اینها از خیلی ملت ها وضع و حال شان خرابتر است. اینها اصلا اصل جنس هستند. یادم افتاد که در آمریکا تا همین چند دهه پیش سفید پوست ها چگونه سیاهان را لینچ می کردن. لینچ کردن در هیچ ملتی سابقه ندارد، اینکه یک گروه از مردان و زنان محترم و آبرومند شهر دسته جمعی یک سیاه را بگیرند و با چاقو تکه تکه اش کنند. مگر کوکلوس کوکلان هم مثل القائده برای سربریدن و تکه تکه کردن آدم نقاب نمی زدند؟ آمریکایی ها هم وقتی لینچ می کردند هیچ کس جرات نداشت اعتراضی به جمعیت خشمگین بی شعور بکند. و جالب است دوست عزیز، اتفاقا آنها که لینچ می کردند آدمهای اهل کلیسا و اهل دین بودند. بدبختی این است که آمریکایی ها هم بدسابقه اند. آنها هم در سربریدن و تکه تکه کردن آدمها سابقه دارند. مگر حاکم نظامی آمریکایی هانوی نبود که جلوی دوربین عکاسی مغز آن مرد ویتنامی را با گلوله پاشید کف خیابان؟ اصلا دنیای سرمایه داری همین است. وحشی است. ویرانگر است.

آمریکایی ها هم برای کشتن آدم از دوربین حیا نکردند. مگر دوربین با دوربین فرق می کند؟ و مگر ویتنامی و آمریکایی و عراقی و افغانی و ایتالیایی با هم فرق می کنند؟ مگر آدم با آدم فرق می کند؟ مگر ارزش جان آدمها یکی نیست؟ واقعا این آمریکایی ها موجودات کثیفی هستند و دنیای سرمایه داری پلید است. البته فقط آنها چنین نیستند. آن دانشجوی فارغ التحصیل رشته فلسفه دانشگاه پاریس هم وقتی رفت کامبوج و خواست سوسیالیسم کامبوجی را پیاده کند آدم کشتن را خوب بلد بود. پل پت وقتی رهبر خمرهای سرخ بود صدها هزار نفر را به خاطر اینکه جزو اشراف بودند یا ثروتمند بودند یا فقیر نبودند کشت. مگر او در دانشگاه فرانسه فلسفه نخوانده بود؟ یک روز خمرهای سرخ در پنوم پنه خیابانها را بستند و کف دست مردمی را که از خیابان عبور می کردند لمس کردند و هرکس کف دستش زبر نبود و معلوم بود کشاورز نیست وسط خیابان کشتند.
دوست عزیز! کسانی که اعدام می کردند مزدور نبودند، پول نمی گرفتند. همه فدایی بودند. همه شان حاضر بودند برای کامبوج بمیرند و آدم بکشند. پل پت گفته بود: کامبوجی ها از ساقه برنج خلق شده اند و طرفدارانش برای اثبات همین نظریه احمقانه مثل آب خوردن آدم می کشتند. سن متوسط ارتش خمرهای سرخ پانزده سال بود.

خدای من! می بینید در دنیای شما چه خبر است. می ترسم. از وقتی تصویرهای تلویزیونی را دیدم می ترسم. دلم نه فقط برای آدمها بلکه برای شما هم می سوزد. احساس می کنم بوی گند دنیایی که کارش به اینجا رسیده بیشتر از همه دارد شما را خفه می کند. راستش را بخواهید امشب بارها آرزو کردم کاش زنده نبودم و این دنیایی که این همه وحشی و کثیف و خشن است نمی دیدم. دنیایی که در آن اسرائیلی ها با گلوله وسط خیابان برای خدا و برای بیت المقدس آدم می کشند. دنیایی که دخترک فلسطینی هفده ساله به جای اینکه جوانی کند و از این جهان لذت ببرد خودش را و عده بیگناهی یهودی را برای خدا و وطن می کشد. دنیایی که در آن زندانی ها را در ابوغریب مثل حیوان گردن می بندند و این سو و آن سو می کشند و برای آزادی و دموکراسی شکنجه می دهند. دنیایی که در آن جلوی دوربین و جلوی چشمان وحشت زده میلیاردها انسان برای حفظ دین خدا یک آمریکایی را سر می برند و یک ایتالیایی را می کشند. دنیایی که در آن خون کسانی که طالبان برای رضای خدا سنگسار کرده است روی سنگ ها خشک شده است. دنیایی که هر روز یک جسد تیتر اول خبرهای آن است.

خدای من!
من از این دنیا متنفرم. بوی گند همه جا را فرا گرفته است. دلم برای همه آدمهایی که در وحشت زندگی می کنند می سوزد. احساس می کنم انگار تیزی یک چاقو را در چشم خدا فرو کرده اند. خدای من! لطفا چشم هایت را باز کن و ببین چه دنیایی درست کرده ای.

پیشینه پرچم ایران زمین !!! چهارشنبه 30 خرداد1386 5:41


نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم به قيام کاوه آهنگر و پيش بند چرمی او بر سر چوبی بر عليه ضحاک بر ميگردد.
پس از شکست ضحاک فريدون بر تخت شاهی نشست و او فرمان داد تا پرچم کاوه را با ديباهای زرد و سرخ و بنفش و گوهر زینت دهند و بدين سان "درفش کاويان" پديد آمد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران پرچم ملی و نظامی ايران را درفش کاويان می گفتند.

به روايت نوشتار تاريخی، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقشی بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت می رسيد تعدادی جواهر بر آن می افزود. به هنگام حمله اعراب به ايران، در جنگی در اطراف نهاوند درفش کاويان به دست آنان افتاد که آن را نزد عمر بردند و به نوشته فضل الله حسينی قزوينی در کتاب المعجم "امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند". با فتح ايران به دست اعراب از آنجائی که علمای اسلام تصوير پردازی و نگارگری را حرام ميدانستند ايرانيان تا دويست سال هيچ پرچمی نداشتند.


نخستين تصوير بر روی پرچم ايران


در سال 355 خورشيدی (976 ميلادی) سلطان محمود غزنوی برای نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روی پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزی کنند. سپس در سال 410 خورشيدي (1031 ميلادی) سلطان مسعود غزنوی به انگيزه دلبستگی به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود.

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هایی زده شد که بر روی آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمی که در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکی اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوری و قدرت نشانه ماه مرداد (اسد) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندی و گرمای خود است، به اين ترتيب همبستگی ميان خانه شير (برج اسد) با ميانه تابستان نشان داده می شود. نظريه ديگر بر تاثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در میان ايرانيان کهن خورشيد بر روی سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گرفت.


پرچم در دوران صفويان


در ميان شاهان سلسله صفويان تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند.
پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالای آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زاده ماه فروردين (برج حمل) بود دستور داد به جای شير و خورشيد تصوير گوسفند (نماد برج حمل) را بر روی پرچمها و سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيه دوران صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روی آن زردوزی می کردند.

موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همه پرچمها يکسان نبوده، گاهی شير نشسته، گاهی نيمرخ و گاه رو به سوی بيننده بوده. در بعضی موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامه ژان شاردن جهانگرد فرانسوی استفاده از بيرق های نوک تيز و باريک که بر روی آن آيه ای از قرآن و تصوير شمشير دوسر علی يا شير خورشيد بوده در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر می آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها مانند پرچم اعراب سه گوشه بوده.


پرچم در عهد نادرشاه افشار


درفش شاهی يا بيرق سلطنتی در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته می شد و بر روی آن تصوير شير وخورشيد هم وجود داشت اما درفش ملی ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيری در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدی نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد "المک الله" نوشته شده بود.

سپاهيان نادر در تصويری که از جنگ وی با محمد گورکانی، پادشاه هند کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشه بالای آن نواری سبز رنگ و در قسمت پائین آن نوار سرخی دوخته شده است و شيری با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن و درون دايره خورشيد آن بازهم "المک الله" آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ کنونی ايران است هر چند در آن زمان پرچمها هنوز سه گوشه بودند.


قاجارها و پرچم چهار گوشه


در دوران آغامحمدخان قاجار چند تغيير در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکی اينکه شکل آن برای نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اينکه پرچم سه رنگ را به یک پرچم سرخ با دايره سفيد رنگ بزرگی در ميانش که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت تغییر یافت با اين تفاوت که برای نخستين بار شمشيری در دست شير قرار داشت.

در عهد فتحعلی شاه قاجار، ايران دارای پرچمی دوگانه شد. يکي پرچم زمان صلح که يکسره سرخ با شيری نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهای آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتی آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالی که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلی شاه استفاده از پرچم سفيد رنگ برای مقاصد ديپلماتيک و سياسی مرسوم شد. در تصويری که يک نقاش روس از ورود سفير ايران "ابوالحسن خان شيرازی" به دربار تزار روس کشيده پرچمی سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير پيشاپيش سفير در حرکت است.

برای نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار (جانشين فتحعلی شاه) تاجی بر بالای خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو پرچم به کار برده میشد که بر روی يکی شمشير دو سر حضرت علی و بر ديگری شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهی و دومی درفش ملی و نظامی بود.


اميرکبير و پرچم ايران


اميرکبير به دلیل دلبستگی ويژه ای که به نادرشاه داشت رنگ های پرچم او را اما به شکل پرچم مستطيل به کار برد که سراسر زمينه پرچم سفيد بود با نوار سبز نازکی در گوشه بالائی و نواری سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گرفت، بدون آنکه تاجی بر بالای خورشيد گذاشته شود.

 

 


انقلاب مشروطيت و پرچم ايران


با پيروزی جنبش مشروطه خواهی در ايران و تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس های اول و دوم به کار تدوين قانون اساسی و متمم آن پرداختند. در اصل پنجم متمم قانون اساسس آمده بود: "الوان رسمی بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند زيرا اشاره ای به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقی يا عمودی بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين درباره وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روی شير سخنی گفته نشده بود.


به نظر می رسد بخشی از عجله نمايندگان به دليل وجود شماری روحانی در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام می دانستند زیرا که نمايندگان در توجيه رنگهای به کار رفته در پرچم به استدلالات دينی متوسل شدند، بدين ترتيب که گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين رنگ سبز در بالای پرچم ملی ايران قرار گرفت. در مورد رنگ سفيد نيز به اين استناد شد که رنگ پاکی، صلح، آشتی و مورد علاقه زرتشتيان است و آن در زير رنگ سبز قرار گرفت. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون آنان رنگ سرخ را نیز افزودند.


اين استدلالات زمينه را در مجلس برای گفتگوی نشان شير و خورشید مساعد نمود و اين موضوع اين گونه توجيه شد که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادی) به پيروزی رسيد يعنی در برج اسد (شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علی هستند و اسدالله از القاب حضرت علی است، بنابراين شير هم نشانه مرداد است و هم نشانه امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانه ماه مرداد به پيروزی رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندی و گرمای خود است خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کردند که اين شير و خورشيد هم نشانه علي باشد هم نشانه ماه مرداد و هم نشانه چهاردهم مرداد يعني روز پيروزی مشروطه خواهان و البته شمشير ذوالفقار علی نيز بدست شیر اضافه شد.


 

بدين ترتيب برای اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمی در قانون اساسی به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملی مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياتی از نمايندگان وزارت خانه های خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طی بخش نامه ای ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامه ديگری در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طی آن مقرر گرديد طول پرچم اندکی بيش از يک برابر و نيم عرض آن باشد.

 

 

 


پرچم بعد از انقلاب


در اصل هجدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادی) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوری اسلامی از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل می شود و نشانه جمهوری اسلامی (تشکيل شده با حروف الله که شباهت زيادی به علامت پرچم سيک ها، فرقه ای در هندوستان دارد) در وسط آن قرار دارد.

 

خرمشهر را کی آزاد کرد ؟؟؟ پنجشنبه 3 خرداد1386 2:2
بازم سالگرد آزادسازی خرمشهر رسید و تبلیغات تلویزیون در این باره شروع شد.

همش میگن خرمشهر را خدا آزاد کرد ؟!؟!؟ یعنی خدا نمیتونست بدون کشتن این همه آدم بی گناه خرمشهر رو آزاد کنه؟؟؟یعنی این همه شهید رو برای هیچی دادیم و این آزادسازی از سوی خدا بود؟؟؟

امروز اخبار داشت فیلمهای اون دوران رو پخش میکرد :

تو فیلم یک ملا (به قول خودشون آیت الله) داشت میگفت که هفته دیگه نمازجماعت در بغداد !!! آخه معنی این حرفای بی سروته چیه؟؟؟ خمینی هم در زمان جنگ می گفت راه بیت المقدس از بغداد میگذره !!! با همین حرفای مزخرف جوونهای این مرز و بوم رو به کشتن دادن !!!

البته من نمیگم اینها برای هیچ و پوچ مردن.بلکه به نظرم واقعا مردان بزرگی بودن !!!

اما معنای این حرفهای بی سر و ته چیه؟؟؟

تو فیلم اسیرهای عراقی رو هم نشون میدادن که داشتن میبردنشون.یکی از عراقی ها عکس امام علی رو گرفته بود تو دستش و مدام اسمش رو میگفت !!! همین سرباز دیشب داشت به زنان ایرانی تجاوز میکرد و اموال ایرانی ها رو غارت میکرد !!! حالا که اسیر شده بود مثل موشی که توی تله گیر افتاده باشه داره اینجور دل ما رو به رحم میاره !!! مگر این سربازها همونایی نبودن که مردم بی گناه رو میکشتن و به زنان ایرانی تجاوز میکردن؟؟؟

مگر رهبرشون یه آدم روانی نبود که حتی برای امید پیروزی بر ایرانی ها بنای "القادسیه" رو تو بغداد ساخت و هنوز هم مردمش اون بنا رو متبرک و مقدس میدونن !!! مگر همین سربازهای عراقی نبودن که بمبهای شیمیایی رو بر سر ایرانی ها و حتی مردمشون ریختن؟؟؟ نکنه تمام بمبها رو خود صدام به تنهایی روی سر ایرانی ها می ریخت؟؟؟ مگه صدام رو این همه دوست نداشتن؟؟؟ اینا حتی به خودشون هم رحم نمیکنن !!!!!

 

 

لعنت به هر چی عربه !!!

خودکشی !!! شنبه 15 اردیبهشت1386 23:15

آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت

آن هنگام كه جغد پير ترانه هاي خاكستري بر ديوار اتاقم چنبر مي زند

زماني كه درد خيمه مي بندد بر چهارچوب مغزم

لحظه اي كه هر ثانيه همانند پتك مي كوبد بر افكارم

من در مي يابم مرگ را

خود كشي را

خودكشي ديوانگي نيست

خودكشي حقارت نيست

خودكشي حماقت نيست


زماني كه مغزم پيش مي رود به هر نا كجا آباد !

وقتي كه غده بد خيم زندگي ريشه كرده است بر روحم

زماني كه براي واژه خوشبختي معنايي نمي يابم

لحظه اي كه چشمانم به هر سمتي مي رود واژه مصيبت را بر ديواره ها مي خواند

من در مي يابم مرگ را

خود كشي را

خودكشي ضعف نيست

خودكشي درماندگي نيست

خودكشي جهالت نيست


شعار ندهيد كه زندگي زيباست

عشق و اميد وآرزو را غرولند نكنيد

در مي يابيد مرگ را

خودكشي يعني شهامت

خودكشي يعني جسارت

خودكشي يعني رهايي

خودكشي ... آه ... خودكشي