|
اسلام ما و اسلام از ما بهترون !!!
دوشنبه 20 خرداد1387 17:16
جانان من بر خیزو اهنگ سفر کن گر تیغ بارد،گو ببارد ،جان سپر کن جانان من بر خیز بر جولان برانیم زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم ان جا که هر سو صد شهید خفته دارد ان جا که هر کویش غمی بنهفته دارد جانان من اندوه لبنان کشت ما را بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
باز محمود با کنایه !!!
جمعه 27 اردیبهشت1387 2:3
نمي دونم شعرهاي دوران مدرسه رو خاطرتون مياد يا نه؟ حالا. در زير شعر "باز باران با ترانه" رو با سبكي نو مي خونيد كه نشانگر خوشبختي بي اندازه مردم امروز ايرانه. باز محمود با کنايه اندکی قدّ و يه هاله سر خوش از وضع زمانه نفت شصت و نه دلاری سال 60 میليارد دلاری با سفرهای فراوان ساخته از خود فسانه می برد پول از خزانه می دهد دائم حواله می خورد از مال مردم می پَرد بر دوش مردم می دهد دائم شعارِ مهرورزی ، عدل خواهی! خلق ثروت ، محو نکبت ! دين پناهی ، سادگی ، بی قيد و بندی! چون به جدّ ، می نگری ، امّا تمامی : تندخويی ، جنگ خواهی! پخش فقر و بی نوايی ! لودگی ، مردم فريبی ، بی خيالی! هسته ای اين طبل خالی! نامه هايی کودکانه ، سر گشاده ، احمقانه مملو از پند و عتاب و ادّعا ، پر از کنايه می نويسد او برای حاکمان اين زمانه ! آخر ای مجنون سر مست هيچ آيا تا کنون امّا مروری کرده ای بر وضع و حال اين کرانه ؟ هيچ انديشيده ای آيا که از روی محبت گر يکی از آن اجانب نامه ای بهرِ تو و اين دولتِ جل الخلايق در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ پر بلا و مشکلِ خاور ميانه با همان سبک و سياقِ هاديانه پر غرور و پر اِفاده ، پر زِ ايراد و کنايه انشا کند ، پخشش کند در خيلِ انبوه رسانه ، ماهواره ، روزنامه پاسخی داری برايش ؟ آسمان امروز ديگر نيست نيلی يادم آمد از فلسطين از بلندی های جولان از دلار و پول نفت و نقشِ ايران اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران
از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاور ميانه حرف های قلدرانه ، احمقانه ، خود سرانه پر هزينه ، پر ضرر ، بی فايده ، بَس ناشيانه از رجايیِ زمانه ، باورش گشته که هست او : يک پديده ! معجزه در اين هزاره ! يک دو سه مزدورِ پرگو در کنارش نيز، هر دم می روند اين سو و آن سو می کنند از او ستايش ، همچو ناجیّ ِ زمانه ليک امّا اندرون مملکت آنچه نمايان سايه شوم فساد و نکبت و فقر و فغانِ بينوايان با دو پای کودکانه می دويدم همچو آهو گه به اين سو گه به آن سو دور می گشتم زخانه در ميان مدح و روضه اندرون بحث و شورا و کلاس و مدرسه واندر رسانه می شنيدم دم به دم از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده داستانهای مخوفی بهر اين ملک فِتاده می شنيدم از لب شيرين پيران خردمند مستمر اين برترين و بهترين پند : آه ای خوش باوران کم سوادِ پر افاده اين چنين بی فکر و تدبير و درايه مرز و بوم و مملکت کردن اداره آخر ای مستان قدرت ، اين روش تا کی ادامه؟ اندک اندک رفته رفته تيرگی ، افسردگی ، بيچارگی،درماندگی بر پهنه اين کشتی در گل نشسته ، گشته چيره حيف امّا کز سر خيره سری ، خود محوری ، کوته خيالی در نگاه اين جماعت جملگی انديشمندان زمانه يا که مزدورِ اجانب ، عامل و بوق بيگانه يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق ، تحت الحمايه هر که باشند ، از برای خيرخواهی هرچه گويند و نويسند غير مسموع و زياده ! ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه! آری اينک جهل او چون تيغِ برّان می زند از بن نهالِ جاودانِ اقتصاد و علم و تحصيل و اراده
می شنيدم اندر اين دوران پر رنجی که دانی رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ باستانی
بشنو از من ، کودکِ من از زبان مامِ ميهن : مرز و بوم پاک ايران پرگهر مهد دليران خطة يکتاپرستان سرزمين مهر و ايمان
يک رئيس جمهور نادان
کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران
برغاله و میمون (شعری از سیمین بهبهانی)
شنبه 24 آذر1386 1:50
شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
فروهر
جمعه 2 آذر1386 5:14
شعری از فردوسی !!!
یکشنبه 25 شهریور1386 9:40
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و راد بود کزان کشور آزاد و آباد بود بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خردتیره گشت از آن روز این خانه ویرانه شد که نام آورش مرد بیگانه شد بسوزد گرت در آتش جان و تن به از بندگی کردن و زیستن اگر مایه زندگی بندگیست دوصد بار مردن به از زندگیست ( فردوسی )
وطن یعنی چه ؟؟؟
یکشنبه 4 شهریور1386 1:19
شبی دل بود و دلدار خردمند شعری از استاد مصطفی باد کوبه ای
مهر ایرانزمین!!!
دوشنبه 25 تیر1386 16:27
به کوروش چه خواهیم گفت ؟؟؟
یکشنبه 10 تیر1386 0:59
بنای یادبود کوروش بزرگ در سیدنی استرالیا در پارک Bicentennial در شهر سیدنی در استرالیا بنای یادبود کورش بزرگ را بر پاداشته اند. سالانه نزدیک به یک میلیون نفر از این بنا در استرالیا دیدن میکنند.
![]() به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر سر بر آرد ز خاک اگر باز پرسد ز ما چه شد دين زرتشت پاک چه شد ملک ايران زمين کجايند مردان اين سرزمين به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر ديد و پرسيد از حال ما چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان کجايند ميران سر مستتان چه آمد سر خوي ايران پرستي چه کرديد با کيش يزدان پرستي به شمشير حق ، نيست دستي که بر تخت شاهي نشسته است چرا پشت شيران شکسته است در ايران زمين شاه ظالم کجاست هوا خواه آزادگي ، پس چرا بي صداست چرا خامش و غم پرستيد، هاي کمر را به همت نبستيد، هاي چرا اينچنين زار و گريان شديد سر سفره خويش مهمان شديد چه شد عِرق ميهن پرستيتان چه شد غيرت و شور و مستيتان سواران بي باک ما را چه شد ستوران چالاک ما را چه شد چرا مُلک تاراج مي شود جوانمرد محتاج مي شود چرا جشنهامان شد عزا در آتشکده نيست بانگ دعا چرا حال ايران زمين نا خوش است چرا دشمنش اينچنين سر کش است چرا بوي آزادگي نيست، واي بگو دشمن ميهنم کيست، هاي بگو کيست اين ناپاک مرد که بر تخت من اينچنين تکيه کرد که تا غيرتم باز جوش آورد ز گورم صداي خروش آورد به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر سر برآرد ز خاک...
وقتی که چشمان خدا بسته است !!! (سید ابراهیم نبوی)
جمعه 1 تیر1386 11:15
این نوشته رو سید ابراهیم نبوی در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۳ نوشت.من هم بخاطر اینکه این درددل صادقانه رو خیلی دوست دارم و گفتم بد نباشه بزارمش تا بقیه هم بخونن اینجا میزارم : امروز احساس کردم خندیدن چه کار عبثی است. می دانید دقیقا از وقتی خبر فاجعه را دیدم، احساس کردم دیگر نمی شود خندید. اما نه، گریه نکنید! می دانم که شما هم امروز غمگین و دل گرفته اید. می دانم که شما هم بدجوری حال تان خراب است. می دانم که امروز حیثیت شما را هم نابود کرده اند.
![]() خدای من! می بینید در دنیای شما چه خبر است. می ترسم. از وقتی تصویرهای تلویزیونی را دیدم می ترسم. دلم نه فقط برای آدمها بلکه برای شما هم می سوزد. احساس می کنم بوی گند دنیایی که کارش به اینجا رسیده بیشتر از همه دارد شما را خفه می کند. راستش را بخواهید امشب بارها آرزو کردم کاش زنده نبودم و این دنیایی که این همه وحشی و کثیف و خشن است نمی دیدم.
دوست عزیز! آقای محترم و دوست داشتنی! خانم نازنین و مهربان! مادر عزیز! پدرجان! نمی دانم چه خطابتان کنم. می دانید، امشب مانده بودم با چه کسی حرف بزنم. مانده بودم که این درد وحشتناک را با چه کسی بیان کنم. از دست تان بدجوری دلگیر بودم. نمی دانم چرا فکر می کردم در این ماجرا شما هم مقصرید. نمی دانم از فرط عظمت این فاجعه بود یا از بی پناهی خودم که فقط می توانستم به شما فکر کنم. به شما که آن بالا نشسته اید و همه چیز را می بینید. همه چیز را می بینید و همه چیز را می دانید. گاهی اوقات فکر می کردم کاش پای شما درکار نبود. دلم می خواست شما وجود نداشتید تا من هرچه دلم می خواست به این دنیای لجن کثیف می گفتم. دلم می خواست فکر کنم شما نیستید. دلم می خواست فکر کنم آن بالا هیچ خبری نیست. نمی دانم! شاید هم خبری نباشد و من زیادی خوش بین هستم. اما اگر شما نباشید دنیا بدجوری کوچک می شود و ما بدجوری تنها می شویم. آن وقت، زمانی که آدم دلش می گیرد و غم و غصه خانه می کند توی دلش و از فرط رنج دلش می خواهد سرش را به دیوار بکوبد، باید با چه کسی حرف بزند؟ به همین دلیل فکر می کنم شما هستید. بهتر است باشید. البته من شما را در جاهای مختلف دیده ام. در خیلی جاهای بدی که هیچ کس نمی داند و خبر ندارد که من آنجاها رفته ام و در خیلی جاهای خوبی که من و شما آنجاها تنها بودیم. فقط من بودم و شما بودید. دوست عزیز!
باورش نمی شد که درحال مرگ است. در حال مرگ. باورش نمی شد. بعد آن پنج سیاهپوش بیانیه ای خواندند، بعد یکی شان با شتاب چاقویی از زیر لباسش درآورد. از همان چاقوها که با آن حیوانات را می کشند. و بعد با صدای بلند خدا را یاد کرد. شما را می گویم. حتما صدایش را شنیدید. و بعد چاقو را گذاشت بیخ گردن مرد آمریکایی نارنجی پوش و جلوی دوربین سرش را برید. می خواستم سرم را برگردانم. نتوانستم. نتوانستم چشمم را ببندم. اختیار پلک هایم دست خودم نبود. و دیدم. دیدم که چاقوی بزرگ قصابی روی گردن مرد آمریکایی نارنجی پوش نشست. بقیه صحنه را توی ذهن خودم دیدم. انگار که من داشتم کشته می شدم. خون را دیدم که شتک زد روی زمین. و گردنم جای آن مرد آمریکایی بریده شد. فوران خون را جلوی چشمهایم دیدم. آن پنج نفر مواظب بودند که جلوی دوربین رفتارشان به اندازه کافی وحشت آور باشد. و بعد مرد فیلمبردار را دیدم که خون پاشیده بود به طرف دوربینش و او داشت با دقت این صحنه را فیلمبرداری می کرد. برای خدا این کار را می کرد. برای شما. شانه هایم لرزید و یک لحظه احساس بی کسی و تنهایی و وحشت تمام وجودم را فراگرفت. چقدر راحت می شود دیگری را نابود کرد. چقدر راحت! کسی را نابود کنی که نمی شناسی اش. آیا شما هم این صحنه را دیدید؟ مگر شما از رگ گردن به ما و به آن مرد آمریکایی نزدیکتر نیستید؟ آیا وقتی تیزی سرد و بیرحم چاقو را گذاشتند روی رگ گردن جوان آمریکایی شما تیزی چاقو را روی پیشانی تان احساس کردید؟ آیا دیدید که به اسم شما چه راحت آدم را سلاخی می کنند؟ دیدید که نام شما را با صدای بلند می برند و گلوی کسی را که فکر می کنند دشمن شماست، انگار که حیوانی باشد، چه راحت می درند؟ مطمئنم شما همانجا بودید و نگاه می کردید. و لابد می خواستید بگذارید انسان به بازی ای که آغاز کرده ادامه دهد. لابد همه بازیگران صحنه بودند. اما آقای عزیز! خانم محترم! هرچه که هستید، من اعتراض دارم! من به این بازی نکبت و آزاردهنده اعتراض دارم. شما حق ندارید ما را بازیچه دست تان بکنید. بیست سال، سی سال زندگی کنیم و بعد یک حیوان عقب مانده پیدا شود و سرمان را گوش تا گوش ببرد؟ به همین راحتی؟ عدالت تان کجا رفته؟ مهربانی تان همین بود؟ منظورتان از خدای بخشنده و مهربان همین بود؟ دلم از دست تان گرفت. هرروز کلی سوژه خندیدن داشتیم و با کلی آدم این طرف و آن طرف دنیا می خندیدیم. امروز احساس کردم خندیدن چه کار عبثی است. می دانید دقیقا از وقتی خبر فاجعه را دیدم، احساس کردم دیگر نمی شود خندید. اما نه، گریه نکنید! می دانم که شما هم امروز غمگین و دل گرفته اید. می دانم که شما هم بدجوری حال تان خراب است. می دانم که امروز حیثیت شما را هم نابود کرده اند. اما شما که با این چیزها طوری تان نمی شود. از این چیزها زیاد دیده اید. مطمئنم چشم تان پر است. همین چند روز پیش مگر این همه عکس را پخش نکردند توی دنیا. لابد همه آن چیزهایی که آن عکاس ها عکاسی کردند شما خودتان از نزدیک دیدید. زندان ابوغریب را می گویم که آن سرباز زن آمریکایی با غرور یک عراقی زندانی را برهنه انداخته بود کف زمین و گردنش را با افسار می کشید. فکر می کرد حیوان است. فکر می کرد آمده است تا عراقی ها را که حیوان هستند آدم کند. او نمی فهمید لخت و عور نگه داشتن چند مرد مسلمان عراقی در کنار هم از کشتنشان هم بدتر است. او نمی فهمید نباید آدمها را مثل حیوان نگاه کرد. خدای من! آیا شما آنجا بودید و این صحنه ها را دیدید؟ نکند به جای سرزدن به زندان ها و دیدن صحنه های تلخ و رنج آوری که به سر ما آدمها می آید سرتان را می اندازید پائین و می روید در مراسم دعای کلیسا و مسجد شرکت می کنید. نکند شما هم فقط دوست دارید جاهایی که بهتان خوش می گذرد و همه تعریف تان را می کنند بروید. دلم از دست تان گرفته. از این دنیایی که درست کردید دارد حالم به هم می خورد. یک مشت انسان را مثل حیوان در زندان لخت و عور نگه می دارند و گونی سرشان می کشند و مثل حیوان کتک شان می زنند.
اینها همان اشرف مخلوقات هستند که شما اینهمه گل مصرف کردید تا روح خودتان را در آنها بدمید و آدم شان کنید؟ اگر اشرف مخلوقات تان اینها هستند پس بقیه شان چیستند؟ آیا اینها همان موجوداتی هستند که این دنیای بزرگ را برایشان درست کردید تا آنها هر غلطی دلشان می خواهد بکنند؟
ببخشید که پرت و پلا می گویم، حالم خراب است. بدبختی یکی دو تا نیست. داشتم فکر می کردم این آمریکایی های بدبخت اصلا عادت ندارند خون ببینند و خشونت جلوی چشم شان اتفاق بیفتد. یادم افتاد اینها هم خیلی بی گناه نیستند. راستش را بخواهید اینها از خیلی ملت ها وضع و حال شان خرابتر است. اینها اصلا اصل جنس هستند. یادم افتاد که در آمریکا تا همین چند دهه پیش سفید پوست ها چگونه سیاهان را لینچ می کردن. لینچ کردن در هیچ ملتی سابقه ندارد، اینکه یک گروه از مردان و زنان محترم و آبرومند شهر دسته جمعی یک سیاه را بگیرند و با چاقو تکه تکه اش کنند. مگر کوکلوس کوکلان هم مثل القائده برای سربریدن و تکه تکه کردن آدم نقاب نمی زدند؟ آمریکایی ها هم وقتی لینچ می کردند هیچ کس جرات نداشت اعتراضی به جمعیت خشمگین بی شعور بکند. و جالب است دوست عزیز، اتفاقا آنها که لینچ می کردند آدمهای اهل کلیسا و اهل دین بودند. بدبختی این است که آمریکایی ها هم بدسابقه اند. آنها هم در سربریدن و تکه تکه کردن آدمها سابقه دارند. مگر حاکم نظامی آمریکایی هانوی نبود که جلوی دوربین عکاسی مغز آن مرد ویتنامی را با گلوله پاشید کف خیابان؟ اصلا دنیای سرمایه داری همین است. وحشی است. ویرانگر است.
آمریکایی ها هم برای کشتن آدم از دوربین حیا نکردند. مگر دوربین با دوربین فرق می کند؟ و مگر ویتنامی و آمریکایی و عراقی و افغانی و ایتالیایی با هم فرق می کنند؟ مگر آدم با آدم فرق می کند؟ مگر ارزش جان آدمها یکی نیست؟ واقعا این آمریکایی ها موجودات کثیفی هستند و دنیای سرمایه داری پلید است. البته فقط آنها چنین نیستند. آن دانشجوی فارغ التحصیل رشته فلسفه دانشگاه پاریس هم وقتی رفت کامبوج و خواست سوسیالیسم کامبوجی را پیاده کند آدم کشتن را خوب بلد بود. پل پت وقتی رهبر خمرهای سرخ بود صدها هزار نفر را به خاطر اینکه جزو اشراف بودند یا ثروتمند بودند یا فقیر نبودند کشت. مگر او در دانشگاه فرانسه فلسفه نخوانده بود؟ یک روز خمرهای سرخ در پنوم پنه خیابانها را بستند و کف دست مردمی را که از خیابان عبور می کردند لمس کردند و هرکس کف دستش زبر نبود و معلوم بود کشاورز نیست وسط خیابان کشتند.
خدای من! می بینید در دنیای شما چه خبر است. می ترسم. از وقتی تصویرهای تلویزیونی را دیدم می ترسم. دلم نه فقط برای آدمها بلکه برای شما هم می سوزد. احساس می کنم بوی گند دنیایی که کارش به اینجا رسیده بیشتر از همه دارد شما را خفه می کند. راستش را بخواهید امشب بارها آرزو کردم کاش زنده نبودم و این دنیایی که این همه وحشی و کثیف و خشن است نمی دیدم. دنیایی که در آن اسرائیلی ها با گلوله وسط خیابان برای خدا و برای بیت المقدس آدم می کشند. دنیایی که دخترک فلسطینی هفده ساله به جای اینکه جوانی کند و از این جهان لذت ببرد خودش را و عده بیگناهی یهودی را برای خدا و وطن می کشد. دنیایی که در آن زندانی ها را در ابوغریب مثل حیوان گردن می بندند و این سو و آن سو می کشند و برای آزادی و دموکراسی شکنجه می دهند. دنیایی که در آن جلوی دوربین و جلوی چشمان وحشت زده میلیاردها انسان برای حفظ دین خدا یک آمریکایی را سر می برند و یک ایتالیایی را می کشند. دنیایی که در آن خون کسانی که طالبان برای رضای خدا سنگسار کرده است روی سنگ ها خشک شده است. دنیایی که هر روز یک جسد تیتر اول خبرهای آن است. خدای من!
پیشینه پرچم ایران زمین !!!
چهارشنبه 30 خرداد1386 5:41
به نظر می رسد بخشی از عجله نمايندگان به دليل وجود شماری روحانی در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام می دانستند زیرا که نمايندگان در توجيه رنگهای به کار رفته در پرچم به استدلالات دينی متوسل شدند، بدين ترتيب که گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين رنگ سبز در بالای پرچم ملی ايران قرار گرفت. در مورد رنگ سفيد نيز به اين استناد شد که رنگ پاکی، صلح، آشتی و مورد علاقه زرتشتيان است و آن در زير رنگ سبز قرار گرفت. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون آنان رنگ سرخ را نیز افزودند.
بدين ترتيب برای اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمی در قانون اساسی به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملی مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياتی از نمايندگان وزارت خانه های خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طی بخش نامه ای ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامه ديگری در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طی آن مقرر گرديد طول پرچم اندکی بيش از يک برابر و نيم عرض آن باشد.
خرمشهر را کی آزاد کرد ؟؟؟
پنجشنبه 3 خرداد1386 2:2
بازم سالگرد آزادسازی خرمشهر رسید و تبلیغات تلویزیون در این باره شروع شد.
همش میگن خرمشهر را خدا آزاد کرد ؟!؟!؟ یعنی خدا نمیتونست بدون کشتن این همه آدم بی گناه خرمشهر رو آزاد کنه؟؟؟یعنی این همه شهید رو برای هیچی دادیم و این آزادسازی از سوی خدا بود؟؟؟ امروز اخبار داشت فیلمهای اون دوران رو پخش میکرد : تو فیلم یک ملا (به قول خودشون آیت الله) داشت میگفت که هفته دیگه نمازجماعت در بغداد !!! آخه معنی این حرفای بی سروته چیه؟؟؟ خمینی هم در زمان جنگ می گفت راه بیت المقدس از بغداد میگذره !!! با همین حرفای مزخرف جوونهای این مرز و بوم رو به کشتن دادن !!! البته من نمیگم اینها برای هیچ و پوچ مردن.بلکه به نظرم واقعا مردان بزرگی بودن !!! اما معنای این حرفهای بی سر و ته چیه؟؟؟ تو فیلم اسیرهای عراقی رو هم نشون میدادن که داشتن میبردنشون.یکی از عراقی ها عکس امام علی رو گرفته بود تو دستش و مدام اسمش رو میگفت !!! همین سرباز دیشب داشت به زنان ایرانی تجاوز میکرد و اموال ایرانی ها رو غارت میکرد !!! حالا که اسیر شده بود مثل موشی که توی تله گیر افتاده باشه داره اینجور دل ما رو به رحم میاره !!! مگر این سربازها همونایی نبودن که مردم بی گناه رو میکشتن و به زنان ایرانی تجاوز میکردن؟؟؟ مگر رهبرشون یه آدم روانی نبود که حتی برای امید پیروزی بر ایرانی ها بنای "القادسیه" رو تو بغداد ساخت و هنوز هم مردمش اون بنا رو متبرک و مقدس میدونن !!! مگر همین سربازهای عراقی نبودن که بمبهای شیمیایی رو بر سر ایرانی ها و حتی مردمشون ریختن؟؟؟ نکنه تمام بمبها رو خود صدام به تنهایی روی سر ایرانی ها می ریخت؟؟؟ مگه صدام رو این همه دوست نداشتن؟؟؟ اینا حتی به خودشون هم رحم نمیکنن !!!!!
لعنت به هر چی عربه !!!
خودکشی !!!
شنبه 15 اردیبهشت1386 23:15
آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت |
|